ميرزا احمد ميرزا خداوردى

85

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

مير حسن خان فرمود : هرچند مىدانم از قاجار سودى حاصل نخواهد شد ، مگر خانه‌هاى « 1 » فقيران را خراب مىكنند ، اما من از طعنهء مسلمانان از اين دلالت سر بيرون نخواهم كشيد . بله يك ماهى به وعدهء پادشاه ايران مانده ، كار طالش بسيار منقلب گرديد . در آن وقت من ، ميرزا احمد ، هم در سن دوازده سالگى ، بلكه جزئى كم مىبوديم ، همگى كيفيت كما فى الواقع در خاطرم مثل آفتاب شايع است و هيچ خلافى ندارد . و نچالينگ هم با خواهشمندى برادران مير حسن خان و ساير ارباب غرضان ، مىخواست مير حسن خان را دستگير كند و كار قاجار هم از دور و نزديك شنيده « 2 » مىشد كه قشون خود را جمع مىكند . گاهى مىگفتند ارادهء روم « 3 » است . بعضى مىگفتند « 4 » به سر روس مىآيد . روسيهء لنكران بسيار در تشويش و بدهوا گرديده . روزى كه روز [ عيد ] قربان بود ، نچالينگ لنكران مزبور قشون بسيارى همراه خود برداشته رفت كه مير حسن خان را در اركوان دستگير بكند و مير حسن خان از اين مرحله مطلع گشت و به زيركى از راه كناره ، يعنى از قريهء برادگاه و بولادى « 5 » به طرف لنكران [ رفت تا ] بلكه اسير خود را از دست اروس برهاند . و از قرار تقرير پدرم ، وقتى كه مير حسن خان داخل برادگاه شدند ، از قضا اجاق و خداويردى هم از جمله گردن‌كشان بودند كه دچار مير حسن خان شدند . مير حسن خان اجاق را دستگير كرد . خواست او را بكشد ، دو دفعه شمشير خود را به سر اجاق حواله نمود ؛ اجاق فرياد برآورد [ و ] خود را از شمشير مير حسن خان رد نمود . پدرم گفت : ديدم اين مرد را خواهد كشت . من از اسب پايين آمدم ، چكمهء او را بوسيدم و استدعا كردم گفتم : فدايت شوم ! ابتداى كار است ، خون كردن مصلحت شما نيست . فرمود : دست از من بداريد ! من [ اين ] پدرسوخته را خواهم كشت . عرض كردم به مير حسن خان : قربانت شوم ! اين چه كس است خود را بدنام مىكنيد [ و ] خون ناحق اين را به گردن خود مىاندازى ؟ و عرض من قبول كرد . شمشير خود را به غلاف نهاده فرمود : بزنيد ! آنچه لازمهء چوبكارى مىبود ، او را چوبكارى كردند . فرمود به خانهء اجاق آتش

--> ( 1 ) . در نسخه « خانهاى » . ( 2 ) . در نسخه « شنويده » . ( 3 ) . عثمانى . ( 4 ) . در نسخه « مىگفت » . ( 5 ) . روستايى در اطراف شهر لنكران كه اكنون دهستان است .